
خیلی وقت بود می شناخـــتمش .....
ولی فــکر نمی کردم که یـه روز ازم بخـواد که آشناییـــمون از این بیشــتر بشه
فکر نمــی کردم که بخواد توی غمهـــا و شادی هـــاش کنارش باشم
نمـــیدونم که چه فکــری کرد که بهـم گفت سنگ صبـورش باشم
( یه دوسـت به معــنای واقــعی )
نمی دونســتم بهــش اطــمینان کنم یا نه ؟؟؟!
نمی تونستمم بهش اعتمــاد کنم
شاید به خاطر اون حرفهــایی که خودم با گوشهـای خودم در موردش شنیده بودم
شاید چون با چشـــام یه چیزایــــی رو دیده بودم
امــــــــــــا....
دلـــم می خواســتش که بهـــش اطــــمینان کنم
آخـــه جدا از بعـــضی چیزا یه جورایی اخـــلاقاش شبیه خودم بود
می گفتم این شاید بفهـــمه من چی می خوام
واســـه این که بهش اطمینان کنم خودمـــو قانع کردم
گفــتم : شاید مشکل از طرف مقــابلش بوده
شاید این همه سعــی و تلاشش رو کرده ولی خوب نشده
اه اصـــلا به من چه گذشـــتش چی بوده مهــم الانه که با منه
منم همـــونی می شم که اون می خواد
چون دوســـــش دارم
اونــم به خاطر من عـوض می شه ( چه خیال خامی )
وقتی همـــدیگرو درک کنیم و دوست داشته باشیم همه چـــی رو حل می کنیم
یه چند روزی همینطـــوری گذشـــت....
بهــش عــــادت کرده بودم
دلم می گفت : دوسش داشته باش
احساســـم می گفت : بهش اعــتماد کن ، نگاه به ظـاهـرش نکن اون تکــیه گاه محکـــمی می تونه برات باشه
عقلمـــم که حتـی یه ذره هم کمکـــم نکرد
حرف دلمـــو گوش کردم و بهش گـــفتم کــــنارت مـی مـونم مثـل یه دوســت واقــعی
از معــرفت و محــبت هیچـی واســت کم نمی زارم
فقط ، فقــط قول بده که مــن همه جــوره با بقــیه واسـت فرق داشـته باشــم
جای من تو دلت یه جایی باشه که هیچ وقت نخوای جامـــو به کسی بدی یا ازم بگیری
گفت : معلـــــومه که تو با همه فرق داری
حتما همینطـــوره .. جای تو ،تو دل من همیشه محـــفوظه
مطـــــــــــــمئن باش
سخت بود ولی نمی دونم چرا مطمئن شدم
*******
آری آغــــاز دوســت داشتن است
گـــرچه پایان راه ناپیداســت
مـن به پایان دگر نیندیشـــم
که همین دوست داشتن زیباست
*******
شروع کردیم....
روزای قشـــنگی بود ، واقعــا با بقیه واســش فرق داشتم ، همه جا حســش می کردم
اونم اینطوری می گفت که همین احساســو داره
دلم می خواست تمام لحـــظه ،لحـــظه زندگیمـــو باهـاش قسمت کنم
دلم می خواست تموم حرف دلمـــو فقط و فقط واسه اون بگم
دلم می خواست تموم خستگی و غصه و مشکلاتشو خودم برطرف کنم
تا دیگه هیچ غمــی نداشته باشه
شـــانه هایش شد خوابگـاه خستگیم
این چـــنین آغــاز شد دلبســــتگیم 
یه روز بهــم گفت : دوســـت دارم سر به سرش گذاشتم گفتم :
نــه ، خودم دوست دارم
گفت : لوس نشو ، جدی می گم ....... دو ست دارم نه از او دوست دارم ها
من دوست دارم می فهمی
من می فهــمیدم ، اونم می فهــمید
ولی یه فرقی داشتیم با هـم.. اون فقط تو حرف می فهمید و من ....
روزهای قشـــنگ گذشتن .....
یه روز حس کردم دیگه با بقیه واســش فرقی ندارم
دیگه صبحهــــا با صــدای هم چشمامــونو بازنــمی کردیم
با صدای هــــم دیگه هم نمی خوابیدم..
دیگه واســـه من
وقت نداشت
دیگه نمی تونست واسه خاطـــر دل من کاری رو بکنه
دیگه هیچ چیز من براش مهـــم نبود
*******
براش شدم مثل هـــمه
یه سایه مجـــــسمه
******
آدم کم طاقـــتی بودم و هســتم ، نشد ، یعنی نتونستم این وضــع رو تحمل کنم
باهاش صحبت کردم ، ازش خواهش کردم که جای قبلی مـــنو بهـــم برگردونه
گفتم : شرایط شــو درک می کنم ، به شرطی که اونــم احساس منو درک کنه
هـــزارتا راه توی ذهــنم بود که اگه گفت باشه ، واسش بگم تا به هر جفـــتمون کمک کنه
ولـــــی.....
حرف آخــــرش این بود
من همـــینم که هستم میـــتونی یا نه ؟؟؟؟!!!!
...
...
... 
نمی دونســــتم چی باید بگم از این حرف و اون لحن شـــوکه شده بودم
یهــــو عقل و دلم با هم داد زدن نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
ما نمـــی تونیم طاقـــت بیاریم ، اینطـــوری می مــیریم
چی کار می کردم ؟؟؟
تو جــای من بودی چی کــار می کردی؟؟
وچــــــه ساده گذشـــت از مــن
نباید این هـــمه نزدیک می شــدش قد نفس
... امـــــا من موندمو یک عالمـــــه ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! ....
هنوز صداش تو گوشمه میگفت ...
دوســـتت دارم ولی نه از اون دوســتت دارم ها که همــه به هم می گن
من واقعـــا دوســـــتت دارم
*******
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
بعد از این هم آشیانت هر که هست
باش با او یاد تو ما را بس است
***