تبليغاتX
!!!! از تو نوشتن قدغن !!!!

!!!! از تو نوشتن قدغن !!!!

هنوز حرفهای ناگفته دارم گوش کن ......

خـــودم!


 

 

از آن دسته آدمها بودم که هرگز تنها نبودم ، حتی در تنهایی.....

چطــــوری تنها باشم وقتی هنوز دم دست ترین کسی را که می شناسم، نمی شناسم.

زندگی برایم فرصتی نگذاشته ، که با او خلوت کنم و بشناسمش.

از اینرو با "خودم" قرار ملاقات گذاشتم.می خواستم "خودم" را ببینم.با اوحرف بزنم.

به چشمهایش نگاه کنم. دستش را بگیرم.نوازشش کنم. او را بشناسم.

"خودم" کسی است که سالها ست با من است و او را ندیده ام.او را نمی شناسم.


از این قرار ملاقات ذوق زده بودم. از تنهایی خسته شده بودم.

وقت آن بود که با کسی طرح دوستی بریزم. باید کسی باشد که برایش دردو دل کنم ..

 اشک بریزم .

 

ديوانه گر بنامي ام امری غــــــریب نـیست        از خود گر براني ام چندان عجیب نیست 

 

 

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 23:59  توسط کمند  | 

تولدی دوباره در 13 مهــــــر

          

 

شب می آید ......

و پس از شب تاریکی

و پس از تاریکی

 چشمهــــا

دستهــا

و نفس ها و نفس ها و نفس ها

و صدای آب

که فرو میریزد قطره قطره از شیر

و تیک تیک ساعــت

و دوقلب

                                               ...........                                     (فروغ)

و انتظار

و انتظار

و من

.

.

آره، تفــــدله دیگه .....

اومدی، چه خوب کردی اومدی

 

 

            ببخشیدا ولی یه چیزیو نمی تونم پنهون کنم

           بعضی یا میگن روز تولدمون واسمون عادیه

           دوستی داشتم که روز تولدشو دوس نداش

          کسی رو می شناسم که از یک هفته قبل از تولدش تا اون روز ناراحت و دپرسه

          و .....

           اما من عاشق این روزم  و از ته دلم خوشحالم

           قایم کردنیم نیس

          ببخشید که اینجا کیکم نداریم .. چون بعضی یا روزه دارن دلشون یهو می خواد نمی شه دیگه

          تا افطارم خیلی ها نیستن اینجا بعد نمی شه یکی کیک بخوره یکی نخوره .... واسه همین آرره 

          دیگه واینا ...

           خلاصه که شدیم ۲۳ساله

         

   

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 6:0  توسط کمند  | 

عشق من از من گذشتی خوش گذر!!!

 

ياد بگذشـته به دل ماند و دريغ
نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد
نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانم چه خطايـــي كردم
كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جايي اگر بود مرا
پس چرا ديده ز ديدارم بست

هر كجا مي نگرم باز هم اوست

كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم
بي گمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد
ورنه درديست كه مشكل برود

تا لبي بر لب من مي لغزد
مي كشم آه  كه كاش اين او بود
كاش اين لب كه مرا مي بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود
مي كشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود كه چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده كه بود
شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بر دارم
بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه اي از رويش شد
با كه گويم ستم عشقش را
مادر اين شانه ز مويم بردار
سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن
زندگي نيست بجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست
به چكار آيدم اين زيبايي
بشكن اين آينه را اي مادر
حاصلم چيست ز خودآرايي
در ببنديد و بگوييد كه من

جز از او همه كس بگسستم

كس اگر گفت چرا ؟ باكم نيست
فاش گوييد كه عاشق هستم
قاصدي آمد اگر از ره دور
زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست بگوييد آن زن
دير گاهيست در اين منزل نيست ...
نیست

نیست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 9:10  توسط کمند  | 

Back Again

 سلام

.

.

سلام كردما

دلم واسه همتون خيلي تنگ شده بود

خيلي وقت بود ازتون خبري نداشتم راستشو بخواين

 نمي خواستم خبري داشته باشم

به دلمم گفته بودم حق نداره هواتونو بكنه و بياد بهتون سر بزنه

حتي دلم مي خواست از خودمم بي خبر باشم

.......

بگذريم هر چه كه بود

چون الان ديگه نيست

........

اومدم

رد پاهاتونو ديدم....حرفاي زيباتونو خوندم ...دلم واستون پر كشيد

پا شدم ...کفش و کلاه کردم ..راه افتادم به همتون سر بزنم

دوســــتون دارم و دوستي با شما هارو فراموش نمي كنم

 

 

تو را من چشــــم در راهــم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 10:15  توسط کمند  | 

.................

 

 

 

 حوصـــــله ندارم ...... هيچــــــي ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 15:28  توسط کمند  | 

زندگــــــــــــى

 

هــــــمه رویدادهای زندگـــــیت آینه ای است که اندیشـــــــه هایت را باز می تاباند

*****

زندگی دقیقا همونطــوریه که تصــویرش می کنی . هر چیزی که برات پیش میاد

محصــول اندیشـــــه های توست .

پس اگه می خوای زندگیتـــــو  عوض کنی ، باید از عوض کردن اندیشــه هات آغـــاز کنی

*****

با دقــــــت خوندی ؟؟؟

تو هم مثل من اعــــتقاد داری که اون چیزایی که فکر میکــــنی و آینده ای رو که 

مدام تو ذهـــنت تصور میکـــنی یه روز امکان داره واست پیش بیاد

 یا پیش اومده ؟؟

.

خیلی خوبه که آدم مثــــبت فکر کنه ...نه؟

 آینده رو قشنگ تصور کنه به امید اینکه همین تصـــور زیبا یه روز واسش  واقعی

 و حقیقــــی بشه !!!!.

نظرتو بگو بهم ؟ چقدر به این حرف اعتقاد داری ؟؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 14:1  توسط کمند  | 

اینجوری بگو!!!!

 

 ********

کلمه ها بر احساس ها و اندیشه ها تاثیر می گذارند.
 
احساسها بر افکار وکلمه ها موثرند.
 
اندیشه ها برکلمه ها واحساسها تاثیر می گذارند.
 
تغییر عادت منفی به مثبت
 
بگوییم: از اینکه وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشکرم.
نگوئیم : ببخشید که مزاحمتان شدم .
****
بگوئیم : رحمت بر پدر ومادر کسی که در اینجا آشغال نریزد.
نگوئیم : لعنت بر پدر ومادر کسی که در اینجا آشغال بریزد.
****
بگوئیم : درفرصت مناسب کنار شما خواهم بود.
نگوئیم : گرفتارم .
****
بگوئیم : راست می گی؟ راستی؟
نگوئیم : دروغ نگو.
****
بگوئیم : خدا سلامتی بده.
نگوئیم : خدا بد نده .
****
بگوئیم : هدیه برای شما.
نگوئیم : قابل ندارد.
****
بگوئیم : با تجربه شده .
نگوئیم : شکست خورده.
****
بگوئیم : قشنگ نیست.
نگوئیم : زشت است.
****
بگوئیم : خوب هستم .
نگوئیم : بد نیستم .
****
بگوئیم : مناسب من نیست .
نگوئیم : به درد من نمی خورد.
****
بگوئیم : با این کار چه لذتی می بری؟
نگوئیم : چرا اذیت می کنی؟
****
بگوئیم : شاد و پر انرژی باشید.
نگوئیم : خسته نباشید .
****
بگوئیم : من .
نگوئیم : اینجانب.
****
بگوئیم : دوست ندارم .
نگوئیم : متنفرم.
****
بگوئیم : آسان نیست .
نگوئیم : دشوار است.
****
بگوئیم : بفرمائید.
نگوئیم : در خدمت هستم.
****
بگوئیم : خیلی راحت نبود.
نگوئیم : جانم به لبم رسید.
****
بگوئیم : مسئله را خودم حل می کنم.
نگوئیم : مسئله ربطی به تو ندارد
****
نگوییم : من وتو
بگوییم : ما!!!
 ولی خدا وکیلی فکر کن ببین می تونی این کار رو انجام بدی
 
داری فکر می کنی نه ؟؟؟!!!!
 
عمرا عوض نمی شیم
بازم یه زره بگذره همین مدلی حرف می زنیم
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 8:55  توسط کمند  | 

!! دوستت دارم ها !!

 

 

خیلی وقت بود می شناخـــتمش .....

ولی فــکر نمی کردم که یـه روز ازم بخـواد که آشناییـــمون از این بیشــتر بشه

فکر نمــی کردم که بخواد توی غمهـــا و شادی هـــاش کنارش باشم

نمـــیدونم که چه فکــری کرد که بهـم گفت سنگ صبـورش باشم

( یه دوسـت به معــنای واقــعی )

نمی دونســتم بهــش اطــمینان کنم یا نه ؟؟؟!

نمی تونستمم بهش اعتمــاد کنم

شاید به خاطر اون حرفهــایی که خودم با گوشهـای خودم در موردش شنیده بودم

شاید چون با چشـــام یه چیزایــــی رو دیده بودم

امــــــــــــا....

دلـــم می خواســتش که بهـــش اطــــمینان کنم

آخـــه جدا از بعـــضی چیزا یه جورایی اخـــلاقاش شبیه خودم بود

می گفتم این شاید بفهـــمه من چی می خوام

واســـه این که بهش اطمینان کنم خودمـــو قانع کردم

گفــتم : شاید مشکل از طرف مقــابلش بوده

شاید این همه سعــی و تلاشش رو کرده ولی خوب نشده

اه اصـــلا به من چه گذشـــتش چی بوده مهــم الانه که با منه

منم همـــونی می شم که اون می خواد

چون دوســـــش دارم

اونــم به خاطر من عـوض می شه ( چه خیال خامی )

وقتی همـــدیگرو درک کنیم و دوست داشته باشیم همه چـــی رو حل می کنیم

یه چند روزی همینطـــوری گذشـــت....

بهــش عــــادت کرده بودم

دلم می گفت : دوسش داشته باش

احساســـم می گفت : بهش اعــتماد کن ، نگاه به ظـاهـرش نکن اون تکــیه گاه محکـــمی می تونه برات باشه

عقلمـــم که حتـی یه ذره هم کمکـــم نکرد

حرف دلمـــو گوش کردم و بهش گـــفتم کــــنارت مـی مـونم مثـل یه دوســت واقــعی

از معــرفت و محــبت هیچـی واســت کم نمی زارم

فقط ، فقــط قول بده که مــن همه جــوره با بقــیه واسـت فرق داشـته باشــم

جای من تو دلت یه جایی باشه که هیچ وقت نخوای جامـــو به کسی بدی یا ازم بگیری

گفت : معلـــــومه که تو با همه فرق داری

حتما همینطـــوره .. جای تو ،تو دل من همیشه محـــفوظه

مطـــــــــــــمئن باش

سخت بود ولی نمی دونم چرا مطمئن شدم

*******

آری آغــــاز دوســت داشتن است                    گـــرچه پایان راه ناپیداســت

        مـن به پایان دگر نیندیشـــم                              که همین دوست داشتن زیباست

*******

شروع کردیم....

روزای قشـــنگی بود ، واقعــا با بقیه واســش فرق داشتم ، همه جا حســش می کردم

اونم اینطوری می گفت که همین احساســو داره

دلم می خواست تمام لحـــظه ،لحـــظه زندگیمـــو باهـاش قسمت کنم

دلم می خواست تموم حرف دلمـــو فقط و فقط واسه اون بگم

دلم می خواست تموم خستگی و غصه و مشکلاتشو خودم برطرف کنم

 تا دیگه هیچ غمــی نداشته باشه

شـــانه هایش شد خوابگـاه خستگیم

        این چـــنین آغــاز شد دلبســــتگیم

یه روز بهــم گفت : دوســـت دارم        سر به سرش گذاشتم     گفتم : نــه ، خودم دوست دارم

گفت : لوس نشو ، جدی می گم  .......  دو ست دارم نه از او دوست دارم ها

من دوست دارم می فهمی

من می فهــمیدم  ، اونم می فهــمید

ولی یه فرقی داشتیم با هـم.. اون فقط تو حرف می فهمید و من ....

روزهای قشـــنگ گذشتن .....

یه روز حس کردم دیگه با بقیه واســش فرقی ندارم

دیگه صبحهــــا با صــدای هم چشمامــونو بازنــمی کردیم با صدای هــــم دیگه هم نمی خوابیدم..

دیگه واســـه من وقت نداشت

دیگه نمی تونست واسه خاطـــر دل من کاری رو بکنه

دیگه هیچ چیز من براش مهـــم نبود

*******

براش شدم مثل هـــمه                      یه سایه مجـــــسمه

******

آدم کم طاقـــتی بودم و هســتم ، نشد ، یعنی نتونستم  این وضــع رو تحمل کنم

باهاش صحبت کردم ، ازش خواهش کردم که جای قبلی مـــنو بهـــم برگردونه

گفتم : شرایط شــو درک می کنم ، به شرطی که اونــم احساس منو درک کنه

هـــزارتا راه توی ذهــنم بود که اگه گفت باشه ، واسش بگم تا به هر جفـــتمون کمک کنه

ولـــــی.....

حرف آخــــرش این بود

من همـــینم که هستم میـــتونی یا نه ؟؟؟؟!!!!

 ...... ...

نمی دونســــتم چی باید بگم از این حرف و اون لحن شـــوکه شده بودم

یهــــو عقل و دلم با هم داد زدن نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

ما نمـــی تونیم طاقـــت بیاریم ، اینطـــوری می مــیریم

چی کار می کردم ؟؟؟

تو جــای من بودی چی کــار می کردی؟؟

وچــــــه ساده گذشـــت از مــن

نباید این هـــمه نزدیک می شــدش قد نفس

... امـــــا من موندمو یک عالمـــــه ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! ....

هنوز صداش تو گوشمه  میگفت ...

دوســـتت دارم ولی نه از اون دوســتت دارم ها  که همــه به هم می گن

من واقعـــا دوســـــتت دارم

*******

یار ما را از جدایی غم نبود                         در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود                     سهم من از عشق جز ماتم نبود

بعد از این هم آشیانت هر که هست

باش با او یاد تو ما را بس است

*** 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:45  توسط کمند  | 

تا حالا فکرشو کردی چه خوب می شه که تو برگردی ؟؟؟

  

 

       خــدا جون یعنی حکمــــتت چیــه ؟

      چــرا وقتی رو پیشـونی دو نفر مـی نویسی که نمی تونن

      هیــچ وقت با هم باشن سر راه هم قرارشـــون میدی ؟

      چرا وقتی میدونی که دو نفر با هم خوشـــبخت نمیشن یه کاری

      می کنی که همدیگـــرو دوست داشته باشن ؟

       .

       . 

       

      چقدر سخـــــته که خودتو قانع کنی که ما به درد هم نمی خوریم !!!

      چقدر سخته که هر روز بگی قسمت این بوده !!

     چقدر سخـــته که بگن نمی شه با قسمت جنگید !

     یعنی چــــــــــــــی ؟؟؟؟

     می گی دوسـتت دارم ولی نمی دونم چرا هر کاری می کنم

      به هم نمی رسیم ؟

      میگـم دوستت دارم ولی چرا هر چی کمکت می کنم که به

      هم برسیم بازم نمی شه؟

       با این همه سنگ که جلو پامونه  چی کار کنیم ؟

            خدایی بعضی هاشو نمی شه برداشت  

 

عشق تو عجب حکایتی شده ..........

  هر حکایت گل خوشرنگی شده ........

 

           هه.....

           میگن فراموشش کن .....

           فکر کن تو زندگیت نبوده....... آخه مگه می شه .....

           هه.....

          میگن سعی کن به یکی دیگه دل ببندی  که زودتر یادت بره .....

          خداااااااای من ....

         بعضی آدما چی فکر می کنن ......

          دوسش دارم تا نفس می کشم   دوسم داره  می دونم .. می دونم

 

 

                                                                          یا علــی مدد

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 10:7  توسط کمند  | 

یا حسین

ســـــــــلام

مــــاه محــــــرم دلم گرفتــــــه

واســه همـه دعــا می کنم که توی این شبهــــای عزیز به هـــرچیزی که می خوان و صلاح خدا هــست برسن  

   الهـــــــــــــــــــــی امیــــــن

                                                                                       یا حـــــسین

                                                                                       کــــــــــــمند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 23:51  توسط کمند  |